گونگ بوک که حالا به خواسته عزیز دلش یومون را نکشته اومده کنار دریا و داره به همین موضوع فکر می کنه
......امان از وقتی آدم عاشق باشه هی ی ی ی ی پدر عشق بسوزه

به خودش می گه دیدی چطور این دختره یه دنده نزاشت ÷در این یومون را در بیارم

از اون طرف گروه سول جاسوسی که اطلاعات را در اختیار بانو جمی قرار می داد پیدا می کنند و برای تنبیه پیش گونگ بوک می یارن

اول یارو منکر می شه و به گونگی جون می گه مقامم از تو بالاتره و هی سوسکی می یاد تا اینکه وقتی پته اش می افته رو آب هی خواهش و تمنا می کنه

ادامه مطلب

نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 | موضوع: .::سریال امپراطور دریا::.